سالومه مطلبی را در مورد سانسور و آزادی بیان منتشر کرد


اخیرا سالومه MC، از اولین رپکن‌های موسیقی رپ فارسی مطلبی را در باب سانسور و آزادی بیان در وضیعت کنونی ایران نوشته و از طریق وبسایت بنیاد سیامک پورزند منتشر کرده است. شما در ادامه می‌توانید این مطلب را که توسط بهرام نیز مورد توجه قرار گرفته است مطالعه کنید.


 

مختصر و مفید برایتان بگویم: برای هنرمند ایرانی که بخواهد از ابزارهای تحت کنترل دولت استفاده کند، قرار گرفتن در معرض سانسور امریست بدیهی و قابل انتظار. دولت کنترل عظیمی را روی بخش‌های متعدد زندگی شهروند ایرانی دارد که در شهرهای بزرگ مثل تهران غلیظ ‌تر می شود، و برای کسی که فعالیتش در حیطه هنر یا ارتباطات باشد، فشار این نظارت بیش از هرچیزی دیگر حس خواهد شد…

گفتنی‌ها در این مورد زیاد است و خوشبختانه فعالان اجتماعی غیرتمند ایرانی هم کم نیستند که برای بهتر کردن شرایط آزادی بیان و دیگر زمینه های حقوق بشر در ایران، تلاش‌های خود را دریغ نمی کنند. ولی این نوشتار، موضوعش سانسوری نیست که از طرف دولت ایران به ما تحمیل می شود.

حقیقتش این است که من به عنوان یک آهنگساز زیرزمینی، با اجتناب کردن از ابزار‌های تحت کنترل دولت در زندگی هنری ام، فشار این سانسور را کمتر حس کردم. درست است که نمی توانستم اجراهای زنده داشته باشم، ولی اکثر ما دهه شصتی‌ها که در دوران جنگ به دنیا آمدیم و در دوران پس از جنگ شخصیت خود را یافتیم، کلا انتظارات زیادی نداریم.

وصلت من با موسیقی، در اتاق خواب بدون پنجره‌ام، با گوش دادن به نوارهایی که حداقل ده دور کپی شده بودند اتفاق افتاد. شاید برای همین باشد که وقتی استودیو‌های تهران دیگر اجازه ضبط موسیقی رپ را نداشتند، باز به اتاق خوابم روی آوردم و استودیوی مینیمالی را در گوشه‌ای از آن بنا کردم. ساختن موسیقی در میان چهاردیواری که برایم هر لکه و سوراخ و سنبه‌اش آشناتر از خال‌های صورت خودم بود و چنان با شخصیتم تطابق داشت که با آنکه دیگر در ایران زندگی نمی‌کنم، آهنگ‌هایم را همچنان در استودیوی خانگی‌ام می سازم. شاید باید از وزارت ارشاد و دست‌اندرکاران تشکر کنم که با بستن مسیرهایی، من را به یافتن راهکارهای جدید سوق داده و نه تنها در بلوغ هنری‌ام که در خودشناسی‌ام نیز کمک کرده‌اند.

گفتنیست که در زندگی هنری من، آن خودسانسوری‌ که به خاطر خانواده و دوستان و آشنایان و مخاطبان موسیقی‌ام بر خودم اعمال کرده‌ام و می کنم، نقش مهمتری نسبت به سانسور دولتی داشته و دارد. از وقتی که از خانواده‌ جدا شده‌ام و زندگی مستقل را آغاز کردم، به پدیده خودسانسوری زیاد فکر می کنم: با توجه به اینکه اعمال این سانسور تصمیمی است که خودم گرفته ام، کجا اختیار من تمام و کجا نفوذ دیگران شروع می شود؟

فرض کنیم اگر شخصیت من ایجاب می‌کند که خشنودی پدر و مادرم را مقدم بر رضایت خلاقیتی‌ام بدانم، آیا صرف نظر کردنم از بیان مفاهیم خاصی بر مبنای این جنبه شخصیتی‌ام، انتخاب آزادانه‌ای نبوده است؟ ولی اگر شخصیت من که رضایت افراد خاصی را مقدم بر ارضای بیانی خودم می داند، نتیجه مستقیم بار آمدن در جامعه پدرسالار و مداخله‌گر ایران باشد چه؟ تعدد دایره‌های معیوبِ از این قبیل، این حقیقت را آشکار کرده است که آزادی مطلقی وجود ندارد. این‌ها مباحث محبوب من برای فکر در اتوبوس یا در اتاق انتظار مطب دکتر است، ولی موضوع این مقاله خودسانسوری نیز نیست. دوست دارم در این متن در مورد نوع دیگری از سانسور که از زمان شروع به فعالیتم در معرض آن قرار گرفته‌ام، صحبت کنم.

سال ۲۰۰۱ سالی بود که نوشتن بلاگی را در مورد رپ و هیپ‌هاپ آغاز کردم. به واسطه همین بلاگ بود که بعدها با تنی چند از رپرهای تهرانی آشنا شدم و به تبع آن، مقدمات ورود من به عرصه رپ نوپای ایرانی که هنوز نه تعریفی داشت و نه تکلیفی، مهیا شد.

سال ۲۰۰۱ همچنان سالی بود که گوشهایم برای اولین بار با اسامی و مفاهیمی چون «مرکز تجارت جهانی»، «القاعده»، «بن لادن» و «جنگ با تروریسم» آشنا شد. سالی که رسانه های غربی توجه خود را به خاورمیانه‌ای برگرداندند که تقریر آن در اذهان عموم از قرن نوزدهم تا به حال تغییر خاصی نکرده بود: صحراهای بی انتها. چادرهای مجلل سلطنتی. شترهای مزین. فرش‌های جادویی. زنان نقاب‌دار مرموز. قصه های هزار و یک شب…

البته در سایه فضای رعب و وحشت پس از۱۱سپتامبر سال ۲۰۰۱، از جنبه های اگزوتیک فاکتور گرفته شد و تاکید بیشتری روی تصاویری که فرومایگی فرهنگ خاورمیانه نسبت به تمدن متجدد غربی را القا می کرد، قرار گرفت. صحراهای خشن. مردان عمامه‌دار زورگو. زنان سرتاپا سیاه بدون حق و حقوق. کودکانی که حق مدرسه رفتن را ندارند و در سنین پایین مجبور به ازدواج می شوند. رسانه هایی که دنبال ترافیک‌ بیشتر بودند، با گزارش‌های انتخابی، اغراقی یا تقلیلی، به این تصورات دامن زدند و در این فضایی که صفات انسانی از مردم خاورمیانه زدوده شده بود، سیاستمداران آمریکایی به راحتی توانستند حمایت عموم را برای دو جنگ پربها ـ چه مالی و چه جانی ـ جلب کنند. چنین شد که در این عصر اینترنت و تکنولوژی ارتباطات، دیدگاهی نئو- اوریانتالیست که زاده اتمسفر متشنج وقت بود، موفق شد موزاییک خاورمیانه را به صورت یک برهوت واحد جلوه دهد که تا به امروز همچنان در توجیه تلفات جنگ‌های بی پایان و حمله‌های هوایی و هواپیماهای بدون سرنشین موثر بوده و باشد.

در این میان اتفاق دیگری نیز رخ داد: داستان‌های منتخب از مردم بومی سرزمین شن و آفتاب که برای به دست آوردن ذره‌ای حق و حقوق انسانی ـ که گویا در غرب از ازل وجود داشته است ـ می جنگیدند به نوعی پورنوی خودبرتربینی برای مصرف کننده غربی تبدیل شد. به زودی من هم نصیبم را از این روند گرفتم و تحت عنوان جذابی چون «اولین رپ‌خوان زن ایران» مبحث این نوع گزارشگری شدم.

ولی چیزی نگذشت که فهمیدم حکایت من فقط تا جایی که با روایت این رسانه‌ها هم راستا باشد، ارزش بیانی دارد و هرچیزی که در چشم‌انداز از پیش تعیین شده آنها نگنجد، نادیده گرفته شده و حذف خواهد شد. ارزش خبری من رابطه مستقیم با جنسیت و ملیتم دارد و هرچیز که من را فرای یک زن و یک ایرانی، به عنوان یک انسان و یک شهروند دنیا روایت کند، سزاوار راه یافتن به نسخه نهایی خبر را ندارد.

نمونه های این نوع سانسور را آنقدر تجربه کرده‌ام که برای من مانند سانسور دولت ایران قابل پیش‌بینی شده، و رد کردن مصاحبه‌هایی که آشکارا دنبال داستان تکراری و بدون نوانس «زن سرخورده‌ای که با تمام قدرت در برابر سیستم قرون وسطایی ضدزن و ضد موسیقی می‌ایستد تا بتواند زندگی خود را به استانداردهای بسیار مترقی غربی برساند»؛ عادتی دیرین. نه آنکه رد من معنی خاصی برای آنها داشته باشد، نه. وقتی می بینند که تو خود را به عنوان یک «قربانی» (victim) نمی بینی، اکثرا علاقه‌شان ناپدید می شود و توجه خود را به شخص دیگری که مشکلی با «قربانی» داستان بودن ندارد، متمایل می کنند.

برای من جالب است که این نوع گزارشگری، با ادعای «توامندسازی» و یا «قدرت بخشی» (empowerment) به موضوع منتخبشان، آن‌ها را نه به عنوان یک انسان که مجموعه‌ای از هزاران کنش و واکنش آگاهانه و ناآگاهانه است، بلکه به عنوان یک اوبژه تک بعدی که قربانی عوامل پیش‌بینی شده است، نمایش می دهند تا بتوانند در چارچوبی که از پیش بریده و میخ زده‌اند، قابش بگیرند.

مگر نه این است که این سیستم‌هایی که ما را «قربانی» کرده‌اند نیز کمابیش در پی همین هدف هستند؟ از دید من این دو نوع سانسور فرقی اساسی‌ باهم ندارند… و حقیقتش آن است که این نوع سانسور نئوـ اوریانتالیستی، من را بیش از سانسور جمهوری اسلامی مضطرب‌ کرده و می کند.

نظرت چیه...؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s